دوستت می دارم ..بی آنکه بخواهمت….

۲۶ دی , ۱۳۹۰

گاهی تمام حس آدم خلاصه میشه به یه شعری که خلق شده ی یه بزرگ از دست رفته ایه…تمام حرف من به تو…

دوستت می‌دارم بی‌آنکه بخواهمت.

سال‌گَشتگی‌ست این
که به خود درپیچی ابروار
بِغُرّی بی‌آنکه بباری؟

سال‌گشتگی‌ست این
که بخواهی‌اش
بی‌اینکه بیفشاری‌اش؟

سال‌گشتگی‌ست این؟
خواستن‌اش
تمنایِ هر رگ
بی‌آنکه در میان باشد
خواهشی حتا؟

نهایتِ عاشقی‌ست این؟
آن وعده‌ی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟

جالبه این شعر بهار ۶۷ گفته شده…دقیقا سال تولد من….

ما زن ها و الگوهای ذهنی مشترک

۱۷ دی , ۱۳۹۰

آدمها بعضی اوقات به یه منطقه ای از زندگیشون میرسن که شاید بشه اسمش رو گذاشت با تجربه ناموفق…این قسمت از زندگی تو خیلی از روابط آدمها مشهود هست. تو ایران زنهای به سن و سال ما که آرزوی آتشین ازدواج مغزشون رو پر نکرده و از یه طرف هم کاملا خودشون رو درگیر یه جنبه درسی و حرفه ای نکردن خیلی زیاد دیده میشه به این نقطه از شناخت و تجربه میرسن….زنهایی که به مراتب هیچ وقت تو یه رابطه به جایی نرسیدن اما بدلیل مورد های زیادی که باهاشون آشنا شدن و یا باهاشون تو رابطه رفتن به یه شناخت نسبی در مورد خودشون، مردها ، و روابطی که درگیرشون میشن رسیدن.
این خیلی مهمه که ما بدونیم اینکه یه نفر زیاد از یه رابطه بدونه یا توی رابطه باشه به معنی موفق بودن اون آدم نیست..اینو باید دونست که اگه دیدی یه نفر یه رابطه طولانی مدت داره و موفقه توش به احتمال زیاد در ارتباط با آدمهای دیگه موفق نیست…
شاید بهتر باشه همه ما …بعد از یه دوره مشغله فکری و کاری یه مدت با خودمون خلوت کنیم…با یه قلم و کاغذ…بنویسیم از آدمهایی که بودند اتفاقهای مشابه و برخوردهای خودمون تو اون روابط…اونوقته که یهو به یه الگو و نمودار مشابه میرسیم…ما مرتب از این الگو پیروی میکنیم …آدمهایی با خصوصیات مشابه ظاهری و رفتاری که به طور نا خود آگاه توسط ما انتخاب میشن…و حتی اتفاقات مشابهی که برای هرکدوم از این روابط میفته…حس های مشترکی که پیش میاد…گاهی تو این روابط احساسات شما خیلی عمیقتر هست….دلیلش اینه که شاید اون آدم تموم اون الگویی هست که تو ناخودآگاه ذهن شما شکل گرفته…
اینکه شما بعد از چندین شکست از الگوهای مشابه تصمیم بگیرید که با اشخاص متفاوت با الگوی ذهنتون رابطه پیدا کنید تصمیم قشنگیه…اما تجربه ثابت کرده وقتی خلاف اون چه که جذبتون میکنه با منطق میرید جلو ممکنه تو ظاهر آرامش خیلی خوبی برای شما ایجاد بشه اما تو ناخودآگاهتون از اون رابطه لذت نمیبرین و دچار روزمرگی و خستگی میشید…حتی ممکنه به حاشیه ها و جدل هایی برسید که به دلیل تلاشتون برای تبدیل طرف به اون الگوی ذهنیتون هست…
شاید بهترین راه حل برای مواجهه با الگوی ذهنی شما این باشه که رفتارتون رو طوری تنظیم کنید تا کمترین ضرر به رابطه و خود شما برسه…کافیه مشخصات مشترک این آدمهارو روی کاغذ بنویسید و سعی کنید بفهمید چطور میشه بهترین برخورد رو در برابر این جنبه شخصیتی اون آدمها کرد…
اینم بدونیم…همه آدمها ذاتشون بد نیست….این ترکیب رفتارهاست که یه رابطه رو دراماتیک میکنه…پس اگر یه آدم با یه ابعاد وجود شمارو جذب کرد و با رفتار فعلی شما که مدیریت نشده ست از دست دادنش حتمیست…تنها راه چاره ش اینه که بفهمید چطور خودتون و رابطتون رو مدیریت کنید..

دی ماه ۹۰

خاکش کردم…

۲۷ آذر , ۱۳۹۰

میخواهم که هیچ نباشد…
و تمام خبرها بعد از خاک کردنش به گوشت میرسد…
تمام خیانت ها
تمام دروغ ها…
تمام نارفیقی ها…
و این نهایت بی مهری شما بود که طولانی وار به انتظارم گذاشتید
که از او قدیسی ساختید که نبود…
و در انتها…
موازی با تمامی پیشبینی های من …
تنها از اتاق بیرون رفتم در حالیکه صدای قهقهه تان را میشنیدم
اینبار نه ضجه است…نه شکوه…
اینبار حجم تنهایی من است که هیچ وقت با هیچ سعدی خوانی پر نشد…
و در آستانه این شب یلدا…تنهایی من یلدا تر میشود…
این تصویر ساختگی ام را تشییع میکنم…
تصویر ساختگی من هرزه نبود…
تصویر ساختگی من مردی تنها بود…که آرزوی آغوشش را داشتم…
و این مرد هرگز زاده نشده بود…و این مرد لابه لای کلمات من گم شد…
این مرد دردناک در آغوش من رفت..در آغوش من مرد…

بنده از همین تریبون اعلام میکنم که روانی ام

۲۴ آذر , ۱۳۹۰

ما آدمها به عجیب ترین شرایط ممکن دل میبندیم…دست نیافتنی و نشدنی ترین وضعیت رو اسمش رو میذاریم وضعیت آرمانی…این یک مازوخیسم حاد هست…که دنبال آدمهایی راه بیفتی که هیچ سنخیتی باهات ندارن..و بدونی اصلا نمیشن..از همون لحظه اول ها…اصلا از همون لحظه اول با استرس شمارشون رو بگیری…یعنی عدم ثبات طرف تا این حد….بعد ماه ها و ماه ها طول بکشه تا از این وضعیت آرمانی بکشی بیرون…یهو یه مورد واست پیش بیاد راضی بشی که با طرف قرار بذاری….بعد به واصل مازوخیسم حادت از دیشبش یاد اولین قرار استرس زای سابق بیفتی…بعد اون انرژی های عجیب غریب رو تو قرار از طرف دریافت نکنی…بعدکلا همش به اون رابطه عجیب غریبه فکر کنی…بعد ریده بشه تو تفکرت…تو احساست…خب عزیز من لطف کن با آدمهای خوب و موجه و نایس قرار نذار..تو مازوخیسم داری…میخوای طرف یکی باشه که آزارت بده که هی تلاش کنه بذارتت تو خماری…اینم از این

سادیسم

۲۱ آذر , ۱۳۹۰

حسی که درک نمیکنم…
رو به روی یک زن بنشینی…
زنی که دوستت داشته یا دارد…
لبخند بزنی…
و ناگهان با همان لبخند معشوقه های رنگارنگت را کنار خود بنشانی و دست به دور کمرشان بیندازی…صدای قهقهه آنها گوش زن را پر کند و وقتی که بلند میشود برود…هنوز لبخند تو محو نشده باشد…

پارک وی

۱۹ آذر , ۱۳۹۰

و شهر سرشار است از خاطره…
و شهر تلخی نا به هنجاریست که در هر عبور بر روحت پتکی میکوبد…
و در تکرار تاریخ….در تکرار پاییز…در تکرار یک روز..یک حادثه ..یک مکان
افولیست..
افول یک انسان…در تنگنای خاطره
و بیداری در محدوده ای که گویا از ازل هرگز در آن خاطره ای رخ نداده است
و ما …اشرف مخلوقات…حتی قادر به ایستاندنش نیستیم…ایستاندشان….
خاطراتی که باشند…آدمهایی..دست هایی…آغوش هایی…به وقت پاییز…به وقت زمستان…
روزهایی که سیاست و عشق و شعر و کافه و موسیقی…
شبهایی که اشک و لبخند…
تمام آن ۸۸ لعنتی…داستانی خلق کرد که بارها و بارها میتوان خواند…
با سطر سطرش اشک ریخت …
که سنگفرش این خیابان ها شاهد تمامی آنروزها باشند و تو نتوانی گواهشان کنی
هی رفیق یادت هست…در نقطه عطف تاریخ…ما..من و تو بودیم…و بزرگ شدیم..بالغ….پیر شدیم…دوشادوش هم …
بی آنکه باور کنیم شاید در تکرار هر پاییز چقدر برای آغوش هم دلتنگ میشویم…
برای خرامیدن بر سنگ فرشهای این شهر..
برای کافه بازیهای بی حد و حصر
برای تمامی بهانه های تلخ و شیرین جمع شدن…
هی مرد…آن روزها که انکارم میکردی…نمیدانستی که پارک وی هیچ وقت انکار نمیشود…
تمام این شهر گواه ماست…

به یاد سرمای ۸۸…آذر ۹۰

جایی جز اینجا مگه میشه نوشت؟

۱۶ آذر , ۱۳۹۰

من باید حرفامو بزنم…نباید؟ باید بگم…جایی باید باشه که خودم رو تخلیه کنم…امشب داشتم این سریاله رو میدیدم…به این نتیجه رسیدم همه آدما یه الگو تو ذهنشونه تو انتخاب آدما…اون الگو هم تغییر نمیکنه….آدما به دوست داشتن نیاز دارن خب….نیاز دارن عشق بورزن …نیاز به هیجان دارن…نیاز به لمس شدن دارن….وقتی یه مدت زیادی تو این ماجرا وقفه بیفته و قبل این وقفه هم ماجراها همه یک طرفه باشه دیگه محکم میخوری تو دیوار….احساس یخبندان وجودت رو میگیره…من یه بمب اعتماد به نفس بودم…اما الان؟ نه….پیش خودم میگم نکنه من جذاب نیستم…زشتی…چاقی…خنگی؟ کدومشه یعنی؟نقطه حساسیتم اومده پایین…زود اشکهام جاری میشن…زود ترک بر میدارم….خیلی عجیب که من مدتهاست با هیچ مرد جدیدی قرار هم نمیذارم…این عجیبه….جدا از عرف و ایرانی بودن این عجیبه …من مدتهاست ساعت ها زمان تنهاییم به دنیای مجازی و سریالها میگذره…و بعد پتک میخوره تو سرت که مگه چند بار ۲۴ سالت میشه؟ وقتی چشاتو باز میکنی میبینی همه رفیقات دیگه دلشون گرمه به بودن کسی…و تو حتی دیگه زندگی مجردی لذت بخشی هم با رفقات نداری…کاش یه آدمی بودم که هزار تا آدم دور و برم بود…و این روزهای لعنتی یادم نمیفتاد چقد دلم میخواست کسی کنارم قدم بزنه و دستاشو بگیرم….شاید من اگه یه الگوی دیگه تو زندگیم داشتم این طور نمیشد….من واقعا کم آوردم …تمام اعتماد به نفسمو از دست دادم…همشو یه جا انداختم دور….و خیلی تنها…خیلی تنها …فقط سعی میکنم که پشت هم نه بشنوم….

من رمیده دل آنه به که در سماع نیایم….

۴ آذر , ۱۳۹۰

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

احوالات دل…آذر ۹۰

تموم داستان اینه

۲۶ آبان , ۱۳۹۰

تمام پروسه ای که این روزها طی میکنم…خود تنبیهی مزمن هست….
اینو شما نمیفهمید…مثل این میمونه که شماره یکیو از گوشیت پاک کنی تا نتونی زنگ بزنی…وقتی دیگه بلاک کردن جواب نده…وقتی شماره یکی حک بشه تو قهقرای ذهنت…برای تنبیه خودت که یه وقت چنگ نزنی به یه طناب نسبتا فرسوده…همینه که من درگیرش شدم…شاید تو هیچ وقت نفهمی و باور نکنی این یک جور خود تنبیهی بوده…یک جور خودکشی باور نکردنی

امان از این شعر تو در این ظهر برفی

۱۷ آبان , ۱۳۹۰

زمانی هست…
بارها و بارها…
تنها …پشت شیشه های بخار گرفته…
در قهقرای این پاییز…
خراب واژه هایت…
خراب نبودنت…
خیره میشوم به هیچ…به باران…
و میگویم کاش آنروز…آن زمان…به آن زن میرسیدی…
شاید که تورا هیچ نمیدیدم…
شاید که تو ..لبخند تو ابدی بود…
امان از تلخی…
امان از نبودنت…
نخواستنت…
امان از این شعر تو..در این ظهر برفی

آبان ۹۰


| ترجمه به فارسی |