دیگر هیچ فرقی نمیکند…
دوست داشتنی بود یا نبود….
رفاقتی..یا نه….
دیگر هیچ فرقی نمیکند که پاک و موجه بودن کسی را مهر تاییدی باشد
یکی نقطه از زمان همه چیز عادی میشود…
یک نقطه از زمان…نه اسمی دلت را میلرزاند…
نه قضاوت ناعادلانه و نارفیقانه کسی زخمت می زند…
دیگر چه فرقی میکند میان هزاران نفر دیده شوی یا نه…
شاید بدترین اتفاق برای پیرامونت این باشد که دیگر برای تو هیچ فرقی نکند….
و زیباترین اتفاق برای تو…
دیگر برایم هیچ فرقی نمیکند…
نه خیانت…نه دروغ…نه غرور…نه سقاوت….
دیگر برایم هیچ فرقی نمیکند که منجلاب فرو بروی یا نه…
اینجا آن نقطه زمان است…که من وقت هاست هیچ فرقی برایم نمیکند
دیگر هیچ فرقی برایم نمی کند
۱۹ اردیبهشت , ۱۳۹۱برای شما هم اتفاق می افتد؟
۲ اردیبهشت , ۱۳۹۱وقتی که هیچ عاشقانه ای نیست….ورق های دیجیتال هم خاک میخورند….
وقتی هیچ آغوشی هوایی ات نمی کند…
هیچ بوسه ای…
هیچ لمسی…
یعنی برای شما هم اتفاق می افتد…؟ که بگویید هی تو زیاد سوال نپرس…
و یا اینکه …خسته م میشه از اتاق بری بیرون درو ببندی؟
چیزهایی هست که نمیدانم
۵ فروردین , ۱۳۹۱تو سکوت…یه جاده فرعی…تو رطوبت سرد شمال…یه دست…یه سکوت…تاریکی محض….یه صدای سرد که میگفت نگاهت حواسم رو پرت میکنه…این آخرین چیزیه که دلم میخواد یادم بمونه…
یه سکوت…۲۴ ساعت کامل…تماسهای بی جواب…انتظار تلخ ۲ فروردین…جاده رامسر…یک شماره غریبه ….یک تماس از گوشه توالت یه رستوران بین راهی…صدای قهقهه ی زن های متفاوت…صدای سر و مست…صدای بلند موسیقی مبتذل ….یه صدا…جواب …حال نداشتم…این آخرین چیزیه که یادم میاد….
من هیچ وقت عاشق این مرد نبودم….عاشق مرد دیگه ای بودم…اما فکر میکردم این مرد آرامش بعد از مدتها تنهاییه….تعهدیه…مسئولیته که داره…و در اوج این باور…باور بودنش…ترس برگشتنش به اون طرف کره زمین…یهو خیانت و دروغ مثل پتک خورد تو سرم…
زانو به بغل نشستم تو تراس ویلا…چشمم به کوه ها بود…کسی که منو کشوند به اون شهر شمالی…صدای سردی بود که وسوسه سه ساله من هنوز سیرش نکرده بود….وسوسه ای که به تصاحبم نرسید….زانومو بیشتر فشردم تو بغلم…که خب اینم رفت…حتی با اینکه عاشقش نبودم…
جاده منو سمت شهر…جاده ای که شوق من بود برای رفتن از شهر…که کاش باز میشد…که کاش برفی نبود…و در اوج آفتاب همه امیدها محو شد….
چیزی که تلخه اینه که همیشه زنهای دیگه ای هستند که تو زندگی این مردها میرن و میان…و من فقط از دوردست انگار واقعا زانو به بغل تو همون تراس نشستم…
فعل ماضی
۱۳ اسفند , ۱۳۹۰یه زمانی هم یکیو دوست داشتم….
فقط نمیدونم چرا با اینکه فعلش ماضیه …احساسش ماضی نیست….
وقتی زندگی من اسکار گرفت
۸ اسفند , ۱۳۹۰اسمیه که میمونه…
نه من باب سیاست و انتخابات…
نه من باب جنبشها و تظاهرات مردمی..
نه شهیدی و نه جنگی…
نه صلحی و نه گفت و گوی تمدنهایی…
از میله های زندان اوین و گوانتانامو هم هیچ خبری نیست…
هیچ مرد غیور هم جلوی مجلس خود را به آتش نکشیده ست…
تصویر زندگی من….راهروهای دادگاه خانواده….تصویر اشک ناتوانی از انتخاب مادر یا پدر…
مرسی اصغر فرهادی….حداقل تموم این حسرت بیست و چند ساله من نیازمند یک اسکار بود…حسرتی که رو صندلی سینما اشک من و خواهرم شد….از آخرین ناتوانی های ترمه….زندگی من ..زندگی ما…هیچ نداشت….حداقل به سلیقه جهان به اسکار رسید
من خرابت کردم….
۸ بهمن , ۱۳۹۰تو خراب نیستی…
منم که تورو خراب کردم…
از تو خسته نیستم…از تو بدم نمیاد…
از خودم خستم….که تورو خراب کردم…
و دیگه هیچ وقت به کارم نیومدی…
به کار نمیاد….
بهمن ۹۰
دوستت می دارم ..بی آنکه بخواهمت….
۲۶ دی , ۱۳۹۰گاهی تمام حس آدم خلاصه میشه به یه شعری که خلق شده ی یه بزرگ از دست رفته ایه…تمام حرف من به تو…
دوستت میدارم بیآنکه بخواهمت.
□
سالگَشتگیست این
که به خود درپیچی ابروار
بِغُرّی بیآنکه بباری؟
سالگشتگیست این
که بخواهیاش
بیاینکه بیفشاریاش؟
سالگشتگیست این؟
خواستناش
تمنایِ هر رگ
بیآنکه در میان باشد
خواهشی حتا؟
نهایتِ عاشقیست این؟
آن وعدهی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟
جالبه این شعر بهار ۶۷ گفته شده…دقیقا سال تولد من….
ما زن ها و الگوهای ذهنی مشترک
۱۷ دی , ۱۳۹۰آدمها بعضی اوقات به یه منطقه ای از زندگیشون میرسن که شاید بشه اسمش رو گذاشت با تجربه ناموفق…این قسمت از زندگی تو خیلی از روابط آدمها مشهود هست. تو ایران زنهای به سن و سال ما که آرزوی آتشین ازدواج مغزشون رو پر نکرده و از یه طرف هم کاملا خودشون رو درگیر یه جنبه درسی و حرفه ای نکردن خیلی زیاد دیده میشه به این نقطه از شناخت و تجربه میرسن….زنهایی که به مراتب هیچ وقت تو یه رابطه به جایی نرسیدن اما بدلیل مورد های زیادی که باهاشون آشنا شدن و یا باهاشون تو رابطه رفتن به یه شناخت نسبی در مورد خودشون، مردها ، و روابطی که درگیرشون میشن رسیدن.
این خیلی مهمه که ما بدونیم اینکه یه نفر زیاد از یه رابطه بدونه یا توی رابطه باشه به معنی موفق بودن اون آدم نیست..اینو باید دونست که اگه دیدی یه نفر یه رابطه طولانی مدت داره و موفقه توش به احتمال زیاد در ارتباط با آدمهای دیگه موفق نیست…
شاید بهتر باشه همه ما …بعد از یه دوره مشغله فکری و کاری یه مدت با خودمون خلوت کنیم…با یه قلم و کاغذ…بنویسیم از آدمهایی که بودند اتفاقهای مشابه و برخوردهای خودمون تو اون روابط…اونوقته که یهو به یه الگو و نمودار مشابه میرسیم…ما مرتب از این الگو پیروی میکنیم …آدمهایی با خصوصیات مشابه ظاهری و رفتاری که به طور نا خود آگاه توسط ما انتخاب میشن…و حتی اتفاقات مشابهی که برای هرکدوم از این روابط میفته…حس های مشترکی که پیش میاد…گاهی تو این روابط احساسات شما خیلی عمیقتر هست….دلیلش اینه که شاید اون آدم تموم اون الگویی هست که تو ناخودآگاه ذهن شما شکل گرفته…
اینکه شما بعد از چندین شکست از الگوهای مشابه تصمیم بگیرید که با اشخاص متفاوت با الگوی ذهنتون رابطه پیدا کنید تصمیم قشنگیه…اما تجربه ثابت کرده وقتی خلاف اون چه که جذبتون میکنه با منطق میرید جلو ممکنه تو ظاهر آرامش خیلی خوبی برای شما ایجاد بشه اما تو ناخودآگاهتون از اون رابطه لذت نمیبرین و دچار روزمرگی و خستگی میشید…حتی ممکنه به حاشیه ها و جدل هایی برسید که به دلیل تلاشتون برای تبدیل طرف به اون الگوی ذهنیتون هست…
شاید بهترین راه حل برای مواجهه با الگوی ذهنی شما این باشه که رفتارتون رو طوری تنظیم کنید تا کمترین ضرر به رابطه و خود شما برسه…کافیه مشخصات مشترک این آدمهارو روی کاغذ بنویسید و سعی کنید بفهمید چطور میشه بهترین برخورد رو در برابر این جنبه شخصیتی اون آدمها کرد…
اینم بدونیم…همه آدمها ذاتشون بد نیست….این ترکیب رفتارهاست که یه رابطه رو دراماتیک میکنه…پس اگر یه آدم با یه ابعاد وجود شمارو جذب کرد و با رفتار فعلی شما که مدیریت نشده ست از دست دادنش حتمیست…تنها راه چاره ش اینه که بفهمید چطور خودتون و رابطتون رو مدیریت کنید..
دی ماه ۹۰
خاکش کردم…
۲۷ آذر , ۱۳۹۰میخواهم که هیچ نباشد…
و تمام خبرها بعد از خاک کردنش به گوشت میرسد…
تمام خیانت ها
تمام دروغ ها…
تمام نارفیقی ها…
و این نهایت بی مهری شما بود که طولانی وار به انتظارم گذاشتید
که از او قدیسی ساختید که نبود…
و در انتها…
موازی با تمامی پیشبینی های من …
تنها از اتاق بیرون رفتم در حالیکه صدای قهقهه تان را میشنیدم
اینبار نه ضجه است…نه شکوه…
اینبار حجم تنهایی من است که هیچ وقت با هیچ سعدی خوانی پر نشد…
و در آستانه این شب یلدا…تنهایی من یلدا تر میشود…
این تصویر ساختگی ام را تشییع میکنم…
تصویر ساختگی من هرزه نبود…
تصویر ساختگی من مردی تنها بود…که آرزوی آغوشش را داشتم…
و این مرد هرگز زاده نشده بود…و این مرد لابه لای کلمات من گم شد…
این مرد دردناک در آغوش من رفت..در آغوش من مرد…
بنده از همین تریبون اعلام میکنم که روانی ام
۲۴ آذر , ۱۳۹۰ما آدمها به عجیب ترین شرایط ممکن دل میبندیم…دست نیافتنی و نشدنی ترین وضعیت رو اسمش رو میذاریم وضعیت آرمانی…این یک مازوخیسم حاد هست…که دنبال آدمهایی راه بیفتی که هیچ سنخیتی باهات ندارن..و بدونی اصلا نمیشن..از همون لحظه اول ها…اصلا از همون لحظه اول با استرس شمارشون رو بگیری…یعنی عدم ثبات طرف تا این حد….بعد ماه ها و ماه ها طول بکشه تا از این وضعیت آرمانی بکشی بیرون…یهو یه مورد واست پیش بیاد راضی بشی که با طرف قرار بذاری….بعد به واصل مازوخیسم حادت از دیشبش یاد اولین قرار استرس زای سابق بیفتی…بعد اون انرژی های عجیب غریب رو تو قرار از طرف دریافت نکنی…بعدکلا همش به اون رابطه عجیب غریبه فکر کنی…بعد ریده بشه تو تفکرت…تو احساست…خب عزیز من لطف کن با آدمهای خوب و موجه و نایس قرار نذار..تو مازوخیسم داری…میخوای طرف یکی باشه که آزارت بده که هی تلاش کنه بذارتت تو خماری…اینم از این